نوشته های ناب خوانا 19


نوشته های ناب خواندنی سری 1

***نوشتن واضح و خوانا***

در

چشمانش را باز کرد و خود را روی تخت بیمارستان دید، همه چیز سفید و تمیز بود، بدنش کج بود و چشمانش هنوز خوب نمی دید، شلنگی ساخت و میوه های بهشت ​​را آبی کرد و در قصرهایی از طلا و زمرد زندگی کرد. . .
پرستاری متوجه او شد که وارد اتاق شد، بالای سرش به او نزدیک شد، سرنگ در دست راستش بود. مجروح وقتی پرستار را دید ابتدا چشمانش را ریز کرد و سپس با صدایی خفه گفت: «تو دختری؟» گفت: «بله من فاحشه هستم!» مرد مجروح با تعجب گفت: «پس چرا اینقدر زشته؟”
(برگرفته از کتاب: دوستی به سبک تانک)

***نوشتن واضح و خوانا***

یک فنجان چای داغ بعد از یک فرسنگ، یک حمام سریع برای کاهش مصرف آب، لباس های گلدوزی شده مادرم، یک سیگار کنار پنجره و شکوه صدای فرهاد: با این زمستون می گذرانم، از دستشان خسته می شوم.
بلیط برای تور اروپا با کشتی، شانزه لیزه، هتل های لوکس برلین و سلفی با برج ایفل. زمستان را با اینها می گذرانم، حوصله اینها را ندارم.
با انتخاب پدر، لباس گشاد و استدلال مادر، «کیگر» را از کفش های مردمی بخرید: «بزرگ شدی، دو تا سه سال دیگر بپوشی»، دو کیلوگرم نخود و کشمش را با صد گرم پسته و بادام مخلوط کنید. , یک جوراب عید را از مادربزرگ بگیر ‌ توجیه پدر برای تجدید نکردن لباس: «عید مال بچه‌هاست»؛ زمستان را با اینها می گذرانم، حوصله اینها را ندارم.
سورپرایز پدر برای دختر دلبندش: «چند ماه پیش دیدم عکس پورشه سوپراسپرت را در صفحه وایبرت گذاشتی، فقط به جای بدنه سفید و گلگیر مشکی، این مدل سوسیس با گلگیر بژ را داری. برو سوئیچ رو از مامیتا بگیر زمستان را با اینها می گذرانم، حوصله اینها را ندارم.
شمردن تمام تیرهای برق شهر، نزدیک شدن به مرگ در یک سال، سوگواری گذشته و نگرانی از آینده و مبارزه با مزخرفات. از بچه های کار و فال و گل فروشی متنفرید، در بالاترین نقطه شهر فریاد بزنید: ای صبور! من دیگر حوصله ندارم، امیدهای خوبی دارم و از بد شکایتی ندارم. زمستان را با اینها می گذرانم، حوصله اینها را ندارم.
(امید، کودک بیست و چهار ساله اهل کراجا)

بیشتر بخوانید  سنگ مزار زیبا و خاص مادر غزل شاکری

***نوشتن واضح و خوانا***

چند روز دیگر
امروز
سال گذشته خواهد بود
کمی ساده
کمی خنده دار
و خیلی عادی!
امروز سالهاست که ادامه دارد
من
ما همیشه هستیم
چشم ما به فردا است
افسوس!
فکر کردن به پاییز
تابستان
و فکر کردن به بهار
زمستان
ما خودمان را قربانی می کنیم.
ما جشن میگیریم
عید میگیریم
و دوباره
ما همان می شویم که بودیم
با یک تفاوت
چند تار موی سفید!!
جشن در گذشت عمر مبارک .. !!

***نوشتن واضح و خوانا***

گردآوری: مجله اینترنتی دلگرم


دیدگاهتان را بنویسید