نوشتن کاملاً خوانا سری 21


نوشته های ناب خواندنی سری 1

***نوشتن واضح و خوانا***

در

دری ادر هنگام مرگ گفت: فرزندم تو را سه دارم I Hope به این سه وصیت من توجه کنی.
1- ا ر خواستی ملکی بفروشی بهدا روی به رویش رویش بفروش بفروش.
2- اگر خواسی قمار بازی کنی با بار قمار قمار باز شهر بازی کنی.
3. januara سوسی سیگار افیونی افیونی کنی کنی ادم ادم شروع کن کن!
مدتی پس از مرگ پدر، پسر تصمیم گرفت خانه پدری را بفروشد به نصیحت پد r آن ملک را سر و سامان داد پس کار دید خانه بسیار زیبا شده و حیف که بفروشد منصرف شد. به محضر رب النوع اعظم رب النوع و السّلام. خدا شما را حفظ کند و شما را دوست دارد! ﻧﺘﺎﯾﺠ ﻧﺘﺎﯾﺠ ﯾﺠﺎﻧﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﺢ ﺑﺪﯾﺪﺭﺵ ﺗﻮﺳﻂ ﺩﺩ . و او می خواست راه اندازی را شروع کند تا بگوید که این به شما بستگی دارد که ثابت بمانید و آرزو دارید که بتوانید بخواهید ببینید

***نوشتن واضح و خوانا***

پیامبر از خانه ما گذشت. باران می بارید. مامان گفت: چه بارون. پدرم گفت: بهار است. و ما نمی دانستیم که باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبر از خانه ما گذشت. لباس هایمان کثیف بود، با حرکتی خاک روی لباسمان را تکان داد.
لباس هایمان از ابریشم و سبک بود و دل هایمان را زیر لباس می دیدیم.
پیامبر از خانه ما گذشت. آسمان حیاط خانه ما پر از عادت و دود بود. پیامبر آنها را کنار زد. خورشید را به ما نشان داد و در دستان ما گذاشت.
پیامبر از کنار خانه ما گذشت و ناگهان از بالای درختان کوچک باغ هزار گنجشک مهربان روییدند و هزار آواز به ما داد که در گلویشان ماند. و به یاد آوردیم که آن را به درخت و پرندگان نسبت دادیم.
پیامبر از خانه ما گذشت. ما هزار در قفل داشتیم و هزار قفل بدون کلید. پیامبر برای ما کلید آورد. اما وقتی نام او را آوردیم، قفل ها بدون اجازه باز شدند.
به خدا گفتم: امروز پیامبر از خانه ما گذشت.
امروز شبیه بهشت ​​است.
خداوند فرمود: دوست دارم بدانی که پیامبر هر روز از خانه تو می گذرد و دوست دارم بدانی که بهشت ​​قلب توست.

بیشتر بخوانید  بیوگرافی محمد نعیم امینی فرد نماینده مجلس مردم ایرانشهر + مصاحبه

***نوشتن واضح و خوانا***

گردآوری: مجله اینترنتی دلگرم


دیدگاهتان را بنویسید