داستان ضرب المثل می گوید هر چه می گویم مردانه است


بیدوش می گوید معنی ضرب المثل این است که هر چه می گویم مذکر است


ضرب المثل هر چه بگویم نر است بدوش می گوید: ضرب المثل «هرچه به مرد می گویم بدوس می گوید» زمانی به کار می رود که مردی بر غیرممکن ها پافشاری می کند و شیر گاو نر می خواهد.

Beduš می گوید حکایت و ریشه یک ضرب المثل، هر چه می گویم مردانه است


ریشه ضرب المثل این است که هر چه به مرد می گویم می گوید: در دوران پادشاهی نادر افشار، حکایات جالبی نقل شده است. نادرشاه مرد جنگ بود و بیشتر عمر خود را در لشکرکشی های مختلف گذراند تا اینکه توانست تمام ایران را زیر سلطه خود درآورد و حتی در کشورهای همسایه لشکرکشی انجام دهد و آنها را فتح کند. از جمله هند که در آن زمان کشوری بزرگ با ذخایر فراوان طلا و نقره و جواهرات و الماس های مختلف بود. نادر از این حملات غنایم زیادی جمع کرد و به ایران آورد.

در یکی از نبردهایی که نادر با شورشیان داخلی ایران انجام داد، چون نادر جوان بود و تجربه جنگی کافی نداشت، دشمن در مناطقی کمین کرد و از پشت به ارتش او حمله کرد و نادر نتوانست از پشت سر دفاع کند و غافلگیر شد. سربازانش یکی یکی بر اثر ضربات دشمن شکست خوردند و به سراغ نادر رفتند تا در این نبرد با سپاهیان خود شکست بخورند. اما در این بین چاره ای به ذهنش رسید و دستور عقب نشینی داد تا پس از سازماندهی مجدد سپاه، با طرحی جدید وارد جنگ شوند.

بیشتر بخوانید  متن و پیامهای روز جهانی مبارزه با کار کودکان برای فرهنگ سازی

اما دشمن چون دید شکست سپاه نادر اجتناب ناپذیر است و تعداد کمی از سپاهیان او باقی مانده اند، اجازه عقب نشینی را به آنها نداد. هرکسی که می خواست از میدان جنگ عقب نشینی کند مورد آزار و اذیت قرار می گرفت یا تا حد مرگ کتک می خورد.

در این میان نادرشاه موفق شد با کمک چند تن از نزدیکان خود به صحرا بگریزد. نادر آنقدر دوید که مطمئن بود هیچکس دنبالش نمی آید و آنقدر دور است که به راحتی نمی توانند او را پیدا کنند. کم کم تشنگی و گرسنگی با دیدن روستای کوچکی از دور او را ضعیف کرد. جان بهبود یافت و تا آنجا که می توانست به روستا رفت، به این امید که از این وضعیت جلوگیری کند.

نادر در اولین خانه ای را که وارد شد زد. پیرزنی در را باز کرد و وقتی او را ضعیف و ناتوان دید او را به خانه اش راه داد. نادر درست وسط اتاق افتاد. او دیگر نمی توانست حرکت کند. به سختی شروع به صحبت کرد و گفت: پیر! من نادرشاه هستم، پادشاه ایران، هر چه در خانه داری بیاور تا بخورم و بیاشام.

پیرزن که اصلاً او را نمی شناخت با بی تفاوتی گفت: همونی که می خواهی باش! شما مهمان من هستید و من تا جایی که بتوانم از مهمان خود پذیرایی می کنم. نادر گفت: هر چه تو بگویی. من گرسنه و تشنه هستم، برای من چیزی بیاور. پیرزن گفت: من الان غذا ندارم، اما برایت آب می آورم. پسر من دزد است. امروز باران را به شهر برد تا با پولش آرد بفروشد و بخرد تا من نان بپزم. اگر منتظر آمدن پسرم هستی، من مقداری نان دارم و او یک کوزه آب گذاشت جلوی نادر.

بیشتر بخوانید  فتوای مکارم شیرازی در مورد روزه گرفتن در بحران کرونا

نادر که به شدت تشنه بود، سریع قابلمه را پر از آب کرد و سری تکان داد. در همان حال صدای گاو را شنید و از پیرزن پرسید این صدای گاو نیست؟ پیرزن گفت: بله. گفت: پس برو شیر بیاور تا بخوری.

پیرزن گفت: گاو من گاو نر است. اگر ماده بود و شیر داشت، خودم می دوشیدم و می آوردم با هم بخوریم.

نادرشاه که به شدت از خود راضی بود و نمی توانست او را اذیت کند، اصرار کرد که من نمی توانم آن کارها را انجام دهم و گرسنه هستم… برو شیر گاو برایم بیاور.

پیرزن گفت: حالا فهمیدم که تو پادشاهی. حتما به زیردستانت مثل من گفته ای که حالا در این بیابان گرسنه و تشنه مانده اند. من می گویم مرد، تو بگو فرار کن.


جداکننده خط

ضرب المثل آتار هفت شهر عشق شد یعنی چه؟

خر ما دم نداشت یعنی چی؟

این که ضرب المثل همه را متمایز نمی کند یعنی چه؟

ضرب المثل در بقالی کجا رفت؟


دیدگاهتان را بنویسید